رضا قليخان هدايت
2007
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دلم ز دلبر چون شاد و خوش بود كه بود * نصيب چشم و دل من ز دلبر آتش و آب اگر بشويد مر زلف را و خشك كند * شود ز زلفش پرمشك و عنبر آتش و آب نويسم ار صفت هجر او به دفتر بر * بگيرد از صفتش روى دفتر آتش و آب گر اشك و آهم پيدا شود بگيرد پاك * ز چشم و از دل من هفت كشور آتش و آب هميشه از دل و از چشم من به رشك درند * به قعر هاويه و حوض كوثر آتش و آب بترسم از دم و آهم كه سرد و خشك شوند * چو بر خليل و كليم پيمبر آتش و آب ز خشم و طبع تو بردند ماده و مايه * چه بر اثير و چه در بحر اخضر آتش و آب حسود و دشمن ملك ترا ببرد و بسوخت * به غرق و حرق از آن شد دلاور آتش و آب حكايت از دل و چشم مخالف تو كند * هميشه زين جهد از برق و تندر آتش و آب چه جوهر است حسام تو كاندرو دايم * عيان ستاره و درّ است مضمر آتش و آب شهاب شكل و فلك صورت و مجرّه صفت * به رخ زبرجد و مينا به پيكر آتش و آب ز آب و گوهرش آتش جدا نداند شد * تو جمع ديدى در هيچ گوهر آتش و آب